A Civil Man

ذهن خالی یک دانشجوی مهندسی از نوع عمران :)

A Civil Man

ذهن خالی یک دانشجوی مهندسی از نوع عمران :)

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

معجزه

آدم در هر زمینه ای که فعالیت دارد با سختی هایی مواجه است. بعضی از این مشکلات می توانند مشترک باشند مثل بیکاری، شرایط اقتصادی نا مناسب کشور و ... مثلا به طور خاص در رشته عمران ، فارغ التحصیلی در مقطع کارشناسی تازه شروع تلاش برای کسب نتیجه به حساب می آید. از انواع و اقسام آزمون ها و دوره ها گرفته تا مراحل عالی تر تحصیلات. طوریکه انگار چهار سال کارشناسی به هیچ دردی نمیخورد. اما ( همه چیز به همین "اما" بستگی دارد ) مسیر موفقیت یک پله نیست بلکه هزاران پله دارد تا به اوج برسد. به قول معروف پنیر مجانی فقط روی تله پیدا می شود.
آدم همیشه باید ترکیبی از امید و قناعت را داشته باشد. هم رویا پردازی کند و هم به موقعیتی که دارد راضی باشد. هم در رویاهایش غرق نشود و هم اینکه مدام در حال غر زدن نباشد. جهان یک قانون دارد که برای تمام موجودات زنده آن صدق می کند. اینکه هرکس تلاش کند ثمره آن را خواهد دید. امداد غیبی اتفاق نخواهد افتاد ، معجزه ای در کار نیست بلکه معجزه همین است همین خود ما :)
پ ن : متلاشی باش!
پ ن 2: بسیار تلاش کن آنقدر که متلاشی شوی!!
برگرفته از سخن بزرگان :)
  • Mr Civil
  • ۰
  • ۰

بعد از آن

نمی‌دانم بعدش چه می‌شود. اگر دست خودم باشد دوست دارم مهلت داشته باشم. چند روزی حداقل لازم دارم. می‌خواهم دنبال خیلی کارها بروم. البته می‌گویند بعدش فقط می‌شود تماشا کرد. می‌شود مثل عقاب ارتفاع گرفت و همه چیز را باهم دید. دوست دارم فرصت داشته باشم برای دیدن. مثلا بروم خانه‌ی آن استادی که می‌گفت شب ها زود بخوابید و ببینم خودش تا ساعت چند بیدار است. دوست دارم بروم و جایی غیر از دانشگاه مسئول حراست را ببینم. جایی که بخندد؛ آخر فکر می‌کنم لبخند خیلی به صورتش می‌آید. یا بروم دنبال جوانی که در خیابان گدایی می‌کرد و ببینم با پول های آخر شبش می‌تواند شکمش را سیر کند یا نه. دوست دارم بعدش بروم و سر از کار آن کسی که سالی چندبار کل بهزیستی را پر از اسباب بازی و خوراکی می‌کند در بیاورم. اصلا شاید خودم را هماهنگ کردم و یک بار باهم رفتیم. کاش می‌شد بروم و شهر را تماشا کنم. مردم را که از این مغازه به آن مغازه می‌کنند نگاه کنم. بروم به آن کافه ای که میز دو نفره اش همیشه برای آن دو نفر بود و ببینم کادوی امشبشان چیست. دوست دارم همینطور که شب می‌رود و صبح می‌آید ببینم که رفتگر محلمان چطور هر روز صبح قبل از بیدار شدن خورشید، جارویش را بدست می‌گیرد‌. دوست دارم بعدش هرچه که شد، چند روزی بروم و ببینم و ببینم و ببینم. کاش دست خودم باشد و کاش یادم نرود. بعدش هرچه که قرار باشد بشود می‌شود.
  • Mr Civil
  • ۰
  • ۰

سوال :/

سوال اساسی :-؟
باید همه چیز خوب باشد تا تلاش کنیم...
یا
تلاش کنیم تا همه چیز خوب شود ؟!

پ.ن: از همین الان تغییر لازم است :)
  • Mr Civil
  • ۰
  • ۰

شیدایی عمرانی

امروز این برگه رو بین صفحات کتابی که دست دوم خریده بودمش پیدا کردم. "در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی"
عالم مهندسی و شیدایی اونم از نوع عمران :)
نمودار برش و لنگرم اینچنین آرزوست...

مهندس
  • Mr Civil
  • ۰
  • ۰

سردرگمی ممنوع

به نظرم آدم باید برای خودش و برای نفع شخصیت خودش ( تا جایی که به دیگران آسیب نرساند ) انتخاب کند، عمل کند و مسئولیتش را قبول کند. نه اینکه مدام در بلاتکلیفی و سردرگمی باشد و با خودش درگیر باشد. انسان باید با خودش کنار بیاید و یکی از شخصیت های ذهنش را به پادشاهی برساند و سکان را به دست او بدهد. آنکه بیشتر همه در رویاهایش نقش بازی کرده ، مخصوصا رویاهای کودکی اش... والسلام :)
  • Mr Civil
  • ۰
  • ۰
درست وقتی که احساس می کنی از یک اتفاق تجربه کسب کردی و میخوای دفعه ی کار را درست انجام بدی ، با یک تجربه جدید در عین تکراری بودن موقعیت مواجه میشی... پس از سر گذراندن یک تجربه ناخوشایند صرفا دلیلی بر موفقیت تکرار آن نیست!
  • Mr Civil
  • ۰
  • ۰
به نظر من اینکه آدم به برنامه ریزی خودش عمل کند در واقع به خودش احترام گذاشته. مثلا اینکه تصمیم میگیریم صبح ها ساعت 7 از خواب بیدار شویم ولی باز تا لنگ ظهر خوابیم نشان دهنده این است که برای خودمان و تصمیمان ارزش قائل نیستیم و احترام به آن را نادیده گرفته ایم.
حالا فرض کنید این برنامه ریزی بین دو نفر یا یک گروه باشد. وقتی یک نفر به قرارهای جمعی پایبند نیست نه تنها به خودش بلکه به بقیه اعضای گروه بی احترامی کرده است. مثل همین یک ماه پیش که استادی که تاریخی را برای امتحان میانترمش مشخص کرده بود ناگهان یک هفته زودتر با خشمی بیرون پریده امتحان را بالاجبار برگزار می کند و دانشجویان را به عدم مسئولیت پذیری متهم! چیزی که خودش از حداقل آن بی بهره است و وقتی دانشجویی در دفاع از "احترام و مسئولیت" برگه را سفید می دهد، در پایان ترم با نمره 10 جریمه می شود. بله او هم باید مثل بقیه نه برای خودش و نه برای بقیه احترامی قائل میشد و برگه را با روی خوش پر می کرد.
پ.ن : هر استادی در هر دانشگاهی میتواند آزادانه هر وقت که اراده می کند علم دانشجویانش را بیازماید. اما احترام به برنامه ریزی حلقه گمشده ایست که نه تنها اساتید دانشگاه بلکه همه باید آنرا رعایت کنند.
  • Mr Civil
  • ۰
  • ۰

بیام وسط؟

همه چیز داشت خیلی عادی برگزار میشد که ناگهان پسرخاله گفت:(( اینا چرا دارن میان وسط؟)) من هم که دهانم کنار گوش حاج‌آقا بود و داشتم پیغام خانمش را می‌رساندم سرم را چرخاندم تا ببینم دقیقا چه چیزی وسط است. هنوز گیج بودم که حاج‌آقا گفت:(( بیا جای خانوما رو نشونم بده خودم میرم)) برای همین بلند شدیم و به طرف درب حیاط رفتیم. در همان حال مردهایی که نشسته بودند با چشمانشان ما را دنبال می‌کردند و کم‌کم احساس کردم چند نفر دنبالمان راه افتادند. بیرون که رسیدیم هفت هشت نفر شده بودیم. به خان‌دایی گفتم:(( دایی جان من و حاج‌آقا برا یه کار دیگه اومدیم بیرون ها...)) خان‌دایی که نمی‌دانست بخندد یا دوباره برود داخل همان جا ماند. اما دایی‌حسن موبایلش را از جیبش درآورد و درحالیکه وانمود می‌کرد دارد با کسی صحبت می‌کند به داخل حیاط رفت.

بعد از اینکه محل زنانه عروسی را به حاج‌آقا نشان دادم برگشتم. وقتی وارد حیاط شدم از طرف ما فقط عموبهزاد هنوز نشسته بود و با دیدن من زد زیر خنده. خواستم تا برایش توضیح بدهم دلیل بیرون رفتن من رقصیدن خانم‌ها نبوده ، اما نمی‌دانم چرا خنده هایش قطع که نشد هیچ ، نگاه پدر داماد را هم به من جلب کرد و او هم نقش خودش را در خندیدن به من ایفا کرد. سعی کردم عمو‌بزرگ را پیدا کنم چون او تنها کسی بود که می‌توانست از یک دعوای خانوادگی جلوگیری کند. البته از دعوایی که خودش داشت به راه می‌انداخت. ناگهان یک جمع سه نفره را پیدا کردم که دور هم نشسته بودند و با جدیتی در حد مذاکرات پنج به علاوه یک داشتند باهم حرف میزدند. عمو‌بزرگ هم در بینشان بود. همه سعی می‌کردند خودشان را مشغول گپ زدن با کناری شان کنند اما گوشه چشمی هم به مذاکرات داشتند. بعد از کلی بحث نتیجه مذاکرات این شد که ما چهارتا زدیم و سه تا خوردیم. اما به هر حال باعث شد خانم‌ها جایشان را با مردها عوض کنند و به تماشای رقص کُردی آنها بنشینند. بعد از همه این اتفاقها از طرف خانواده داماد از صرف چای و شیرینی محروم شدیم. در همان حال که داشتم فکر می‌کردم چه شد که چهارتا زدیم و سه تا خوردیم خان‌دایی را دیدم که از پشت درخت‌ها بیرون آمد و دزدکی حیاط را نگاه می‌کرد. از همان جا که نشسته بودم داد زدم:(( خان‌دایی بیا تو ، دیگه هیچکس وسط نیست))
  • Mr Civil
  • ۰
  • ۰

اشک های کیمیا

با توجه به اتفاقات امروز وظیفه حداقلی هر کدوم از ما روشنگری هست.. برای همین این مطللب رو گذاشتم اینجا.
قبل خواندن متن اصلی نگاهی به این لیست بیاندازید:
افتخارات کیمیا علیزاده :
۱- اولین طلای نوجوانان جهان در تکواندوی زنان🥇
۲- اولین طلای المپیک نوجوانان در ورزش زنان🥇
۳- اولین مدال جهانی بزرگسالان برای تکواندوی زنان🥉
۴- اولین طلای گرندپری برای تکواندوی زنان🥇
۵- اولین مدال المپیک برای ورزش زنان🥉
۶- و امروز: اولین طلا یا نقره جهانی برای تکواندوی زنان🥇🥈

امروز در برنامه شبکه تخصصی ورزش که باید حمایت‌کننده ورزشکاران و قهرمانان در مبارزات جهانی باشد یا حداقل گزارش منصفانه‌ای ارائه دهد، شاهد توهین و تهمت‌های کم‌کاری و بی‌فکری در زمان مبارزه کیمیا علیزاده از سوی کارشناسان نامحترم بودیم.

🔹کیمیا علیزاده، مدال‌آور تاریخ‌ساز المپیک را که هنوز مصدومیتش رفع نشده به سخره می‌گیرند که ما نفرات ١٨ساله داشتیم که جنگ را مدیریت می‌کردند و ناراضی‌اند که چرا طلا نگرفته انگار نه انگار که خودشان همین جایگاه را هم
بااستفاده از رانت پدرانشان گرفته‌اند!

🔹متلک پراکنی‌های مجری و لحن طلبکارانه و ضدزن ایشان کاملا با رویکرد سیستم صدا و سیما متناسب است گرچه جامعه هرگز شخصیت‌هایی این چنین را نمی پسندد، زیرا همه مردم ایران کیمیا را دوست دارند و می‌دانند این نابغه تکواندوی ایران چه مصدومیت‌ها، سختی‌ها و تبعیض‌های ساختاری‌ای را از سر گذرانده که همه قهرمانان با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. می‌دانند ارزش مدال جهانی برای زنان ایران
چیست.

🔹مهم نیست آنها چقدر برای تلخ کردن کام ِ کیمیا و مردم تلاش میکنند، همه قدردان او هستند🙏🏻
سومین قهرمانی متوالی کیمیا و اولین مدال نقره جهانی زنان ایران مبارکمان باشد🥇🌹
#نیلوفر_زنگنه
  • Mr Civil
  • ۰
  • ۰

پشت رُل

عطرش آنقدر غلیظ بود که مطمئنم پیرمردهای صندلی عقب هم حسش کردند.
پرسیدم:(( کجا تشریف می‌برین؟)) جوابی نداد. دوباره صدایم را بلندتر کردم و پرسیدم. انگار که همان اول جوابم را داده باشد با بی حوصلگی گفت:(( نمیدونم فعلا مستقیم)) نمی‌دانم چرا گفت فعلا. معمولا مسافرها همان اول مسیرشان را مشخص می‌کنند. فوقش هم میانه ی راه نظرشان عوض شود. چه برسد به اینکه از همان اول تکلیفشان با خودشان معلوم نباشد. به نظرم آدم همیشه باید بداند به کجا می‌رود. شاید مقصدش آن چیزی نباشد که دلش می‌خواسته. اگر آمدیم و وسط راه به بنبست خوردیم چه؟ من که اصلا از دور زدن و برگشتن خوشم نمی‌آید.
پیرمردهای صندلی عقب دوقلو بودند. از آن دوقلوهای همسان. شاید ۷۰ یا ۷۵ ساله. داشتند در گوش هم پچ پچ می‌کردند. یک جای خالی داشتم و همانطور که هوای ترمز و کلاچ و گاز و دنده و فرمان را داشتم ، یک چشمم هم به کنار خیابان بود. پسر هندزفری به گوشی دست تکان داد‌. ایستادم و سوار شد. یکی از دوقلوها پیاده شد تا پسر وسط بنشیند. در بهترین حالت این کار می‌توانست یک نوع سر صحبت بازکردن باشد. حدسم درست بود چون بعد از حرکت پچ پچ دونفره تبدیل به سه نفره شد. در همین حال خانم بلاتکلیف سیگاری از کیفش درآورد تا روشن کند. با آن پالتو و پوتین چرم سیگار برگ واقعا می‌آمد. اولین بار بود که یک سیگار برگ از نزدیک می‌دیدم. حیفم آمد بگویم روشن نکند.
-
خاموشش کن خانوم جان! آخرش از آلودگی می‌میریم
با اکراه سیگارش را بیرون انداخت. هم خوشحال شدم هم ناراحت. ناراحت به این دلیل که حیف شده و خوشحال چون بالاخره یک نفر خیلی زود کوتاه آمده بود. راننده تاکسی بودن سخت ترین شغل دنیاست. فقط این نیست که مردم را به مقصد مورد نظرشان برسانیم. در این راه گاهی می‌شویم همدم و مونس. هرکسی در هر راهی که می‌رود به یک همراه و دوست نیاز دارد. مثل خانمی که کنار من نشسته بود یا پسر هندزفری به گوش. حتی پیرمردهای دو قلو که حداقل یکی مثل خودشان را دارند. البته بعد از سی سال نشستن پشت رُل دیگر حوصله ی صحبت ندارم. برای همین وقتی آن خانم سیگارش را بیرون انداخت نفس راحتی کشیدم. مثل همیشه بعد از یک خوش اقبالی باید منتظر اتفاق بدی میبودم. اما این بار خیلی زودتر رسید. افسر پلیس بیرون انداختن سیگار را دیده بود و نگهم داشت! مطمئنم بودم بزرگی سیگارش تاثیر داشت. اصلا یک افسر پلیس باید می دانست که من فقط راننده تاکسی هستم. اما معتقد بود همسفر بودن یعنی شاید کارهایمان روی یکدیگر تاثیر بگذارد و باید مسئولیتش را قبول کنم. بعد از اینکه برگ جریمه را گرفتم به سمت ماشین برگشتم. ولی هیچکس داخلش نبود. نه پیرمردهای دوقلو نه آن پسر. حتی آن خانم که نمیدانست به کجا می رود هم نبود. حداقل باید درباره ی مقصدش از من کمک می خواست. همه جا را نگاه کردم اما چیزی دستگیرم نشد. الان که فکر میکنم باید از افسر می پرسیدم. یا شاید حتی باید آسمان را نگاه می کردم.
  • Mr Civil