صدای باد گوش پنجره را کر کرده بود. باد زمستانی لابه‌لای شاخه ها می‌چرخید و سرباز جمع می‌کرد. برگ های خشک و زرد یکی یکی می‌ریختند و با باد همراه می‌شدند. حالا دیگر ابهت باد چند برابر شده بود. طوفان برگ ها به پنجره و در حمله می کرد، زوزه می‌کشید و ناله آهن قراضه ها را در می‌آورد.

در گوشه باغ نارنج اتاقکی بود که جان‌پناه شب های محمدحسن بود. مخصوصا آن شب که مثل همیشه چراغش روشن بود و سقف آهنی اش را به زور نگهداشته بود. شبهای زمستان، ساحل خلوتِ خلوت می‌شد. محمدحسن داشت آنتن تلویزیونش را جابجا می‌کرد که ناگهان صدای جدیدی شنید. کسی داشت با عجله در را می‌کوبید. کت رنگ و رو رفته اش را پوشید و به سمت در دوید.

- حاجی سوییچ رو بردار بدو سمت ساحل

+ چی شده کمال؟

کمال بدون اینکه جواب بدهد شروع به دویدن کرد‌. محمدحسن بی اختیار، انگار که پاهایش بهانه ی نرفتن می گرفتند، خشکش زده بود. قطره ای از گوشه ی چشمش پایین آمد و در آغوش باد پرواز کرد.  بالاخره هرچند هنوز دو دل بود راه افتاد. وقتی باد شدید شد تازه یادش آمد کلاهش را یادش رفته. به ساحل که رسید انگار دریا نهیب می‌زد و بخاطر آمدنش سرزنشش می‌کرد. موج ها بلند بودند و صدایشان مثل سیلی به گوش محمدحسن می‌نشستند. دوباره متوقف شد‌. جلو رفتن سخت شده بود‌. از دریا می‌ترسید. قول داده بود و الان داشت زیر قولش می‌زد.

- حاجی چرا واستادی؟ بیا این طرف قایق رو آتیش کن. حاجی بیا تو رو به الله

+ آمدم

بالاخره موتور قایق را روشن کرد و با کمال به طرفی که اشاره می‌کرد راه افتادند.

- خودشه، اونجا. خاموش کن من می‌پرم. طنابو ول نکنی حاجی

وقتی نزدیک ساحل شدند کمال پایین پرید و قایق را دنبال خودش می‌کشید. دخترک را به آمبولانس سپردند.

- دیدی حاجی؟ دیدی این دفه پسش داد؟ دریا هرچقدم طوفانی باشه بازم مهربونه

دریا دیگر آرام شده بود. دیگر تشر نمی‌زد و حرف هایش را آرام زمزمه می‌کرد. محمدحسن روی تخته سنگی نشسته بود و داشت به حرف های دریا گوش می‌داد. داشت به گذشته فکر می‌کرد؛ به طلبی که از دریا داشت. به قولش که دیگر باطل شده بود.