با صدای شکستن سوزن چرخ خیاطی از خیالاتش بیرون پرید. انگار سوزن شکسته رفت و نشست پشت دست رویاهایش و فراری شان داد. سوزن را که عوض کرد دوباره با صدای چرخ دنده ها سوار قطار افکارش شد. بهترین مشتری هایش آنهایی بودند که عروسی فرزندشان بود و بهترین پارچه را میخواستند و برای بهترین کت و شلوار حاضر بودند هر پولی بدهند. یا آنهایی که جایی استخدام شده بودند و آمده بودند تا اولین لباس کارشان را سفارش دهند. اما این آخری با بقیه فرق می‌کرد. یک دست کت و شلوار طوسی شیک. برای آقای رئیس. یا شاید هم فرمانده یا پرزیدنت. مربی هم می‌توانست باشد. با خودش فکر کرد اگر جای مشتری اش می‌بود اصلا اجازه نمی‌داد بازیکنانش مربی صدایش کنند. کمتر از رئیس غیر ممکن بود. کوک‌ ها را با وسواس خاصی میزد و حتی رادیوی همیشگی اش را هم خاموش کرد تا تمرکز کند. دوباره همان وسوسه ی همیشگی سراغش آمد. تا امروز هیچ وقت اینقدر جدی به این موضوع فکر نمی‌کرد. شاید جدی نه. بیشتر کودکانه. بعد از خرید آخرین مدل چرخ خیاطی و کسب سابقه و اعتبار هنوز هم به آن روزی فکر می‌کرد که می‌توانست برود و برای همیشه کاری را که به آن عشق می‌ورزید انجام دهد. یک دست شلوارک و تی شرت با استوک های یک دست مشکی. یک عدد کلاه لبه دار سفید و یک سوت مخصوص که همه ی فرمان هایش را با آن صادر کند. دوست داشت از آن مدل مربی هایی شود که مو لای درز کارشان نمی‌رود. همه بازیکنانش مانند سرباز برای فرمانده باشند و جام ها را یکی بعد از دیگری فتح کند. بعد از تمام شدن دوخت نگاهی به اتاق پرو انداخت و با عجله واردش شد. در آینه نگاهی به خودش انداخت. موهای لختش را شانه کرد و شروع کرد به جویدن آدامس. همیشه دیده بود فرگوسن هم همیشه آدامس می‌جود. هرچه سریع تر بهتر. عینک بدون نمره ی فلزی را به چشمش زد و از مغازه خارج شد. سپس در حالیکه یک دست کت و شلوار شیک طوسی تنش بود ، کاغذی روی شیشه ی مغازه چسباند که رویش نوشته بود: تا اطلاع ثانوی تعطیل