شب خیلی سردی بود. آنقدر که دانه های برف قدرت مقاومت بر روی دستان چروکیده ی پیرمرد را داشتند. برف لابه‌لای موهای سفید کم پشت شده اش می‌نشست و سرش را یکدست سفید می‌کرد. افسر پلیس در حالی که پیرمرد را هل می‌داد تا از پله بالا برود گفت:(( این بار پنجمیه که فرار میکنی. اگه همینجور ادامه بدی این دفه می‌برمت پیش خودمون تا بجای پرستارا ، نگهبان مواظبت باشه. ببین توروخدا کارمون شده جمع کردن پیرمردها از تو خیابون اونم ساعت ۲:۰۰ نیمه شب)) آخرین پله را که رد کردند افسر خودش زنگ در را زد. پیرمرد برف ها را از روی سرش تکاند ، موهایش را مرتب کرد و پیراهن فرم آسایشگاه را روی شلوارش زد. یقه اش را بو کرد و مطمئن شد حداقل بوی عرق نمی‌دهد. افسر دوباره این بار طولانی تر زنگ را فشار داد و درحالی که غرغر می‌کرد گفت:(( کفشات! یادت رفت پاکشون کنی)) پیرمرد برف کفش هایش را پاک کرد و چشمانش را باریک کرد و به افسر خیره شد.
-
کیه ؟
+
ماییم! همون همیشگی ها
-
کی ؟
+
مگه یه نفر کم نشده؟ آوردمش
پرستاری در را باز کرد. یک تتوی"just do it" روی نبض دست چپش داشت. با دیدن پیرمرد و افسر موهایش را با دستپاچگی از روی پیشانی اش به زیر شالش منتقل کرد. سپس من من کنان گفت:(( همینجا واستین تا بگم مدیر بیاد)) خیلی تند در را بست و حتی فرصت اعتراض کردن را به افسر نداد که داشتند در آن هوای سرد می لرزیدند. افسر رو به پیرمرد گفت:(( این جدید بود؟ تا حالا ندیده بودمش. شاید دارن از آسایشگاه به آرایشگاه تغییر کاربری میدن.)) پیرمرد رویش را از افسر برگرداند. در دوباره باز شد. این بار آقای مدیر خودش آمده بود. با یک عذرخواهی کوتاه به داخل راهنمایی شان کرد‌. بدون توجه به افسر رو به پیرمرد گفت:(( اینجا مشکلت چیه؟ دیگه کسی حاضر نیست کارهات رو انجام بده. همه ازت شکایت دارن. اینجا ملافه هارو هفته ای یکبار میتونیم عوض کنیم‌. ولی بالشت تو هرشب خیس میشه‌! میدونی چند وقته هیچی نخوردی؟ داروهات هم اصلا دست نخوردن! امروز دکتر وقتی دید داروی خواب آورت رو نخوردی فهمید فرار بازم فرار کردی! اصلا چرا تو هیچ کسی رو نداری بفرستیمت پیشش؟))
پیرمرد که تمام مدت ساکت بود لب هایش را از روی هم برداشت و گفت:(( من اشتباهی اومدم اینجا. هرکی اینجاست رو یه نفر دیگه آورده‌. من خودم اومدم. با همین دوتا پام. باید هم میومدم. مگه‌ یه پیرمرد مثل من چقدر میتونه زندگی کنه؟ اگه نمیومدم نمیتونستم ادامه بدم. اصلا شما چرا زندگی میکنین؟)) افسر گفت:(( دکتر تو پرونده ت نوشته نباید بیشتر از نیم ساعت تنها باشی. همیشه هم باید تو اتاقت رادیو روشن باشه)) مدیر به پرستارها اشاره کرد تا پیرمرد را به اتاقش ببرند. دو پرستار آمدند و زیربغلش را گرفتند. پیرمرد چشم هایش را بست. سعی کرد خودش را رها کند. همینطور که همچنان چشمانش بسته بود و لبخند میزد با انگشت بی حس شده اش به پرستار سمت راستش اشاره کرد و گفت:(( عطرت رو خیلی دوست دارم. میدونی.. آدم همیشه باید یک جا بمونه. رفتن کاری نداره. اگه بره بقیه چیکار کنن؟ من اومدم اینجا تا پیشش باشم. ولی اون رفت‌. دکتر میگه مریض شدم و مدیر نمیتونه اجازه بده برم. ولی من باید برم‌. خودش به من گفت میاد دنبالم. ولی رفت و خبری نشد‌. من میرم! من باید از اینجا برم.)) او را به داخل اتاقش بردند. پیرمرد روی تختش نشست. پرستار سینی غذای پیرمرد را آورد و کنارش گذاشت‌. قرص هایش را جدا کرد و با یک لیوان آب دستش داد و مطمئن شد که قرص آرام بخشش را بخورد. وقتی پرستارها رفتند پیرمرد لباس های خیسش را در آورد و از روی وسواس آدرس تتو شده روی بازویش را چک کرد که پاک نشده باشد. کم کم سرش داشت گیج میرفت و خودش را روی تخت ولو کرد‌. در همین حال با خودش می‌گفت:(( بالاخره میام پیشت، خودت قول دادی. فرداشب خیلی سرده.برف میاد. ولی میام. مگه یه آدم چقدر میتونه زنده باشه... ؟))