عطرش آنقدر غلیظ بود که مطمئنم پیرمردهای صندلی عقب هم حسش کردند.
پرسیدم:(( کجا تشریف می‌برین؟)) جوابی نداد. دوباره صدایم را بلندتر کردم و پرسیدم. انگار که همان اول جوابم را داده باشد با بی حوصلگی گفت:(( نمیدونم فعلا مستقیم)) نمی‌دانم چرا گفت فعلا. معمولا مسافرها همان اول مسیرشان را مشخص می‌کنند. فوقش هم میانه ی راه نظرشان عوض شود. چه برسد به اینکه از همان اول تکلیفشان با خودشان معلوم نباشد. به نظرم آدم همیشه باید بداند به کجا می‌رود. شاید مقصدش آن چیزی نباشد که دلش می‌خواسته. اگر آمدیم و وسط راه به بنبست خوردیم چه؟ من که اصلا از دور زدن و برگشتن خوشم نمی‌آید.
پیرمردهای صندلی عقب دوقلو بودند. از آن دوقلوهای همسان. شاید ۷۰ یا ۷۵ ساله. داشتند در گوش هم پچ پچ می‌کردند. یک جای خالی داشتم و همانطور که هوای ترمز و کلاچ و گاز و دنده و فرمان را داشتم ، یک چشمم هم به کنار خیابان بود. پسر هندزفری به گوشی دست تکان داد‌. ایستادم و سوار شد. یکی از دوقلوها پیاده شد تا پسر وسط بنشیند. در بهترین حالت این کار می‌توانست یک نوع سر صحبت بازکردن باشد. حدسم درست بود چون بعد از حرکت پچ پچ دونفره تبدیل به سه نفره شد. در همین حال خانم بلاتکلیف سیگاری از کیفش درآورد تا روشن کند. با آن پالتو و پوتین چرم سیگار برگ واقعا می‌آمد. اولین بار بود که یک سیگار برگ از نزدیک می‌دیدم. حیفم آمد بگویم روشن نکند.
-
خاموشش کن خانوم جان! آخرش از آلودگی می‌میریم
با اکراه سیگارش را بیرون انداخت. هم خوشحال شدم هم ناراحت. ناراحت به این دلیل که حیف شده و خوشحال چون بالاخره یک نفر خیلی زود کوتاه آمده بود. راننده تاکسی بودن سخت ترین شغل دنیاست. فقط این نیست که مردم را به مقصد مورد نظرشان برسانیم. در این راه گاهی می‌شویم همدم و مونس. هرکسی در هر راهی که می‌رود به یک همراه و دوست نیاز دارد. مثل خانمی که کنار من نشسته بود یا پسر هندزفری به گوش. حتی پیرمردهای دو قلو که حداقل یکی مثل خودشان را دارند. البته بعد از سی سال نشستن پشت رُل دیگر حوصله ی صحبت ندارم. برای همین وقتی آن خانم سیگارش را بیرون انداخت نفس راحتی کشیدم. مثل همیشه بعد از یک خوش اقبالی باید منتظر اتفاق بدی میبودم. اما این بار خیلی زودتر رسید. افسر پلیس بیرون انداختن سیگار را دیده بود و نگهم داشت! مطمئنم بودم بزرگی سیگارش تاثیر داشت. اصلا یک افسر پلیس باید می دانست که من فقط راننده تاکسی هستم. اما معتقد بود همسفر بودن یعنی شاید کارهایمان روی یکدیگر تاثیر بگذارد و باید مسئولیتش را قبول کنم. بعد از اینکه برگ جریمه را گرفتم به سمت ماشین برگشتم. ولی هیچکس داخلش نبود. نه پیرمردهای دوقلو نه آن پسر. حتی آن خانم که نمیدانست به کجا می رود هم نبود. حداقل باید درباره ی مقصدش از من کمک می خواست. همه جا را نگاه کردم اما چیزی دستگیرم نشد. الان که فکر میکنم باید از افسر می پرسیدم. یا شاید حتی باید آسمان را نگاه می کردم.