همه چیز داشت خیلی عادی برگزار میشد که ناگهان پسرخاله گفت:(( اینا چرا دارن میان وسط؟)) من هم که دهانم کنار گوش حاج‌آقا بود و داشتم پیغام خانمش را می‌رساندم سرم را چرخاندم تا ببینم دقیقا چه چیزی وسط است. هنوز گیج بودم که حاج‌آقا گفت:(( بیا جای خانوما رو نشونم بده خودم میرم)) برای همین بلند شدیم و به طرف درب حیاط رفتیم. در همان حال مردهایی که نشسته بودند با چشمانشان ما را دنبال می‌کردند و کم‌کم احساس کردم چند نفر دنبالمان راه افتادند. بیرون که رسیدیم هفت هشت نفر شده بودیم. به خان‌دایی گفتم:(( دایی جان من و حاج‌آقا برا یه کار دیگه اومدیم بیرون ها...)) خان‌دایی که نمی‌دانست بخندد یا دوباره برود داخل همان جا ماند. اما دایی‌حسن موبایلش را از جیبش درآورد و درحالیکه وانمود می‌کرد دارد با کسی صحبت می‌کند به داخل حیاط رفت.

بعد از اینکه محل زنانه عروسی را به حاج‌آقا نشان دادم برگشتم. وقتی وارد حیاط شدم از طرف ما فقط عموبهزاد هنوز نشسته بود و با دیدن من زد زیر خنده. خواستم تا برایش توضیح بدهم دلیل بیرون رفتن من رقصیدن خانم‌ها نبوده ، اما نمی‌دانم چرا خنده هایش قطع که نشد هیچ ، نگاه پدر داماد را هم به من جلب کرد و او هم نقش خودش را در خندیدن به من ایفا کرد. سعی کردم عمو‌بزرگ را پیدا کنم چون او تنها کسی بود که می‌توانست از یک دعوای خانوادگی جلوگیری کند. البته از دعوایی که خودش داشت به راه می‌انداخت. ناگهان یک جمع سه نفره را پیدا کردم که دور هم نشسته بودند و با جدیتی در حد مذاکرات پنج به علاوه یک داشتند باهم حرف میزدند. عمو‌بزرگ هم در بینشان بود. همه سعی می‌کردند خودشان را مشغول گپ زدن با کناری شان کنند اما گوشه چشمی هم به مذاکرات داشتند. بعد از کلی بحث نتیجه مذاکرات این شد که ما چهارتا زدیم و سه تا خوردیم. اما به هر حال باعث شد خانم‌ها جایشان را با مردها عوض کنند و به تماشای رقص کُردی آنها بنشینند. بعد از همه این اتفاقها از طرف خانواده داماد از صرف چای و شیرینی محروم شدیم. در همان حال که داشتم فکر می‌کردم چه شد که چهارتا زدیم و سه تا خوردیم خان‌دایی را دیدم که از پشت درخت‌ها بیرون آمد و دزدکی حیاط را نگاه می‌کرد. از همان جا که نشسته بودم داد زدم:(( خان‌دایی بیا تو ، دیگه هیچکس وسط نیست))