نمی‌دانم بعدش چه می‌شود. اگر دست خودم باشد دوست دارم مهلت داشته باشم. چند روزی حداقل لازم دارم. می‌خواهم دنبال خیلی کارها بروم. البته می‌گویند بعدش فقط می‌شود تماشا کرد. می‌شود مثل عقاب ارتفاع گرفت و همه چیز را باهم دید. دوست دارم فرصت داشته باشم برای دیدن. مثلا بروم خانه‌ی آن استادی که می‌گفت شب ها زود بخوابید و ببینم خودش تا ساعت چند بیدار است. دوست دارم بروم و جایی غیر از دانشگاه مسئول حراست را ببینم. جایی که بخندد؛ آخر فکر می‌کنم لبخند خیلی به صورتش می‌آید. یا بروم دنبال جوانی که در خیابان گدایی می‌کرد و ببینم با پول های آخر شبش می‌تواند شکمش را سیر کند یا نه. دوست دارم بعدش بروم و سر از کار آن کسی که سالی چندبار کل بهزیستی را پر از اسباب بازی و خوراکی می‌کند در بیاورم. اصلا شاید خودم را هماهنگ کردم و یک بار باهم رفتیم. کاش می‌شد بروم و شهر را تماشا کنم. مردم را که از این مغازه به آن مغازه می‌کنند نگاه کنم. بروم به آن کافه ای که میز دو نفره اش همیشه برای آن دو نفر بود و ببینم کادوی امشبشان چیست. دوست دارم همینطور که شب می‌رود و صبح می‌آید ببینم که رفتگر محلمان چطور هر روز صبح قبل از بیدار شدن خورشید، جارویش را بدست می‌گیرد‌. دوست دارم بعدش هرچه که شد، چند روزی بروم و ببینم و ببینم و ببینم. کاش دست خودم باشد و کاش یادم نرود. بعدش هرچه که قرار باشد بشود می‌شود.